نيک بخت نشود آن که برادرانش شوربخت اند . [امام علي عليه السلام]
شعر عاشقونه ! - ورود پسرا ممنوع

امروز : پنجشنبه 7 شهريور 1387 - ساعت 5:37 عصر

  • پست الکترونيک
  • صفحه اصلي
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • دخترم با تو سخن مي گويم
    گوش کن با تو سخن مي گويم
    زندگي در نگهم گلزاري است
    و تو با قامت چون نيلوفر
    شاخه ي پر گل اين گلزاري
    من در اندام تو يک خرمن گل مي بينم
    گل گيسو، گل لبها، گل ِ لبخند شباب
    من به چشمان تو گل هاي فراوان ديدم
    گل عفت، گل صد رنگِ اميد
    گل فرداي سپيد
    مي خرامي و تو را مي نگرم
    چشم تو آينه ي روشن دنياي من است
    تو همان خُرد نهالي که چنين باليدي
    راست چون شاخه ي سرسبز و برومند شدي
    همچو غنچه درختي همه لبخند شدي
    ديده بگشاي و در انديشه ي گل چينان باش
    همه گلچين ِ گل امروزند
    همه هستي سوزند
    کس به فرداي گل باغ نمي انديشد
    آنکه گرد ِ همه گل ها به هوس مي چرخد
    بلبل عاشق نيست
    بلکه گلچين سيه کرداري است
    که سراسيمه دَوَد در پي گل هاي لطيف
    تا يکي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاک
    دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
    تو گل شادابي
    به ره باد مرو
    غافل از باغ مشو
    اي گل صد پر من
    با تو در پرده سخن مي گويم
    گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
    گل پژمرده نخندد بر شاخ
    کس نگيرد زگل مُرده سراغ!
    دخترم با تو سخن مي گويم
    عشق ديدار تو بر گردن من زنجيري است
    و تو چون قطعه ي الماس درشتي کميابي
    گردن آويز بر اين زنجيري
    تا نگهبان تو باشم ز حرامي در شب
    بر خود از رنج بپيچم همه روز
    ديده از خواب بپوشم همه شام
    دخترم، گوهر من، تو که تگ گوهر دنياي مني
    دل به لبخند حرامي مسپار
    دزد را دوست مخوان
    چشم امّيد بر ابليس مدار
    ديو خويان پليدي که سليمان رويند
    همه گوهر شکنند
    ديو، کي ارزش گوهر داند!
    نه خردمند بُود
    آنکه اهريمن را
    از سر جهل سليمان خواند
    دخترم، اي همه ي هستي من!
    تو چراغي تو چراغ همه شب هاي مني
    به ره باد مرو
    تو گلي، دسته گلي، صد رنگي
    پيش گلچين منشين
    تو يکي گوهر تابنده ي بي مانندي
    خويش را خوار نبين
    اي سراپا الماس
    از حرامي بهراس
    قيمت خود مشکن
    قدر خود را بشناس
    قدر خود را بشناس ...


    دختر م با تو سخن مي گويم



    معلوم الحال مجهول الهويه ::: دوشنبه 25/4/1386::: ساعت 11:16 صبح


    شماها


    شما اي غنچه هاي نو رسيده


    که زينت بخش نقش اجتماعيد


    شما، اي ياسمين ها، سرو قدّان، لاله رويان


    که باغ زندگاني را صفاييد


    شما که سينه هاتان پر ز مهر است


    شما که ديده هاتان پر ز سحر است


    شما که روشني بخش وجوديد


    شما که زندگي را تار و پوديد


    ***


    شما اي دختران! من با شمايم!


    سراپا گوش باشيد


    در اين دور و زمان با هوش باشيد


    مبادا دست ناپاکان خائن


    بريزد شاخ و برگ آبروتان


    مبادا زير طوفان هوس ها


    شود مدفون به خواري، آرزوتان


    ***


    شما را مادران با شور و اميد


    به دامان محبت مي نشانده


    پدرها با صد اميدواري


    به آغوش پر از گرمي فشرده


    تو اي دختر


    مبادا لاله هاي چشم مادر


    ز نافرماني از دستورهايش


    پر از شبنم نمايي


    مبادا قلب پر مهر پدر را


    ز ناهنجاري و بي بندوباري


    پر از خشم و فرو در غم نمايي


    أيا دختر، ز من بشنو


    تو از طنّازي و عشوه بپرهيز


    تو دانش را به نور دين بياميز



    شاعر: صديقه هاشمي



    معلوم الحال مجهول الهويه ::: پنجشنبه 7/10/1385::: ساعت 7:58 عصر


    اينچنين پرده برانداخته اي يعني چه؟------------- موي خود بر کمر انداخته اي يعني چه؟
    باورت نيست که زن حجب و حيا مي خواهد؟---- دامني پاک چو گل هاي خدا مي خواهد؟
    گوهري که صدفش نيست، شود سرگردان ------ صيد گردد به کف و توطئه ي دلالان
    بي حجابي هنري نيست، شوي بي فرهنگ---- عاقبت بر چمن بي هنران بارد ننگ
    عاري از جامه بگويد چه کتابي دارد؟------------- قامت لخت، قيامت چه جوابي دارد؟
    سفره ي تن ز چه روباز نمودي اي زن؟---------- ز چه تقديم نمائي به شغال آن دامن؟
    چيست آشغال فرنگي به لبت مي مالي؟------- ز چه تقليد کني از مدل تو خالي؟
    تو مگر حجره زدي ، گوشت فروشي داري؟------ ز بنا گوش چه بر رهگذران مي کاري؟
    ساق پاهاي تو حراج چرا گرديده؟---------------- چشم ناپاک ز آرنج فراتر ديده
    خشکسالي مگر از پارچه ي مانتو خورده؟------- يا که خياط زبهر کفن خود برده؟
    يقه ي مانتو چرا پنجره اش باز آمد؟-------------- مرمر سينه مگر مايل پرواز آمد؟
    پاچه ورمال شدي خشت مگر مي مالي؟-------- يا به بازار محبت به پي دلالي؟
    اينکه امروز جواني و کني بد مستي------------- ته آزاد رهت هست عذاب و پستي
    رخ زيبا که نيازش به گريسکاري نيست---------- مصرف روژ و گريس عاقبتش بيماريست
    گوهري باش ولي در صدف و پوشيده------------ زرشناس آيد و جايت بدهد بر ديده
    گُل خلقت، شرف خويش به حراج مده----------- به گرازي که کمين کرده به تاراج مده
    هدفِ خلقتِ سرکاره هوسبازي نيست---------- به خدا خالق از اين بندگي ات راضي نيست
    تو مگر سکه ي خواري که به ره افتادي؟--------- يا مگر کمتر از آن باميه ي قنادي؟
    باميه، روي بپوشيده ز آفات و مگس------------- تو چرا لخت شدي در پي شيطان هوس؟
    کمکمک پرده دريدن ز تن گل آمد----------------- هدف(شارون و صهيون) به تکامل آمد
    آنچه شد بر همگان مايه ي رنج و حيرت--------- اينکه فرهنگ در اين جامعه شد بي غيرت
    هر چه ما مي کشيم از پوچي فرهنگ آمد------ بر سر سرو اصالت ز هوا سنگ آمد



    معلوم الحال مجهول الهويه ::: پنجشنبه 16/9/1385::: ساعت 11:16 صبح

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 91
    بازديد ديروز: 73
    کل بازديد :49359
    وقتي ميگم وبلاگم جهانيه نگو نه!! اينم مدرک:
    آمار کشورهاي بازديد کننده

    >>اوقات شرعي دزفول <<

    >> درباره خودم <<

    >> پيوندهاي روزانه <<

    >>فهرست موضوعي يادداشت ها<<

    >>آرشيو شده ها<<

    >>لوگوي وبلاگ من<<
    شعر عاشقونه ! - ورود پسرا ممنوع

    >>کل يادداشت هاي وبلاگ<<

    >>لوگوي دوستان<<

    >>موسيقي وبلاگ<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    از افتخارات اين وبلاگ آپديت هاي سريع با مطالب تازه است؛ عضو شويد تا از به روز شدن وبلاگ مطلع شويد. نترسين بابا ايميل هام ويروسي نيست ! ... فوقش اگه بعداً هم پشيمون شدين با دو کليک ميتونيد اشتراکتونو لغو کنيد

    نام:

    ايميل: